
نمیدونم چی بگم فقط اومدم عید رو به همه دوستای گلم تبریک بگم و از اینکه تو این مدت نتونستم بهشون سر بزنم ازشون عذر بخوام.
خیلی لطف کردید که تو این مدت تنهام نذاشتید عید همتون مبارک خیلی بامرامید![]()
سارای عزیزم امیدوارم منو ببخشی من هنوزم دوست دارم مثل گذشته این چه حرفی بود زدی![]()
شادمهر جان ببخش داداش چند وقتی نتونستم بهت سر بزنم![]()
فاطمه گلم سال ۸۶ سال آشنایی ما با هم بود راستی کنکور ارشد خوب بود؟![]()
حامد جان تو سال ۸۶ دوباره پیدات کردم چی شد با دانشگاه کنار اومدی؟![]()
و همه دوستای گلم عسلی
شیطون
نیلوفر عزیزم
نسیم جون
حنوش
حمیدرضا
یه غریبه
سید عرفان
و همه اونایی که نسبت به من لطف داشتن نوروز بر شما مبارک سال خوبی برای همه شما آرزو می کنم![]()
به نام خدا
روزي خداوند تصميم مي گيرد که بيايد روي زمين تا ببيند بندگانش چه مي گويند و چه مي کنند. سوار بر سفينه خود شد و آمد بر زمين تا رسيد به بياباني که اسب سواري گله گاو بزرگي را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهايش باشد . خداوند از آن سوارپرسيد بنده من تو کيستي و اينجا کجاست؟ سوار گفت اينجا امريکاست و من يک گله دارهستم که براي تامين زندگي ام اين همه گاو را به تنهائي به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خداي تو ام اگر آرزويي داري بگو تا برايت برآورده کنم تنها همين يک بار است که چنين فرصتي را به تو مي دهم. گله دار گفت اي خداي من آرزو دارم که پول دار شوم، يک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم مي خواهد چند اتوموبيل ليموزين بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگي ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگي کنم. خداوند گفت مي بينم که مرد زحمت کش و با انگيزه اي هستي بنابراين آرزويت را بر آورده مي کنم . خدواند آنچه را که گله دار در آرزويش بود به او داد و سوار بر سفينه اش شد و به سفر خود ادامه داد .
************ *****
رفت و رفت تا رسيد به شهري بزرگ . در ميخانه اي مردي مست با جامي شراب و غرق در خيال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اينجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته اي ، تو را چه مي شود؟ او لبخندي زد و گفت خداي من اينجا عروس شهرهاي جهان، پاريس است و من هم عاشقي هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائي خود مي گريم. خداوند گفت اي عاشق دلخسته بگو چه آرزويي داري بلکه بر آورده اش کنم . عاشق پاريسي گفت اي خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عين حال به من لذت زندگي اعطا کن. دلم مي خواهد زندگي خوبي داشته باشم، خوش باشم و بهترين شراب را بنوشم و موسيقي را گوش دهم و بهترين غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگي ام نهايت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پيشه اش وصال عشق و زندگي خوشي را عطا کرد و رفت .
************ *****
مدتها رفت و رفت... تا رسيد به بيابان برهوتي که تنها گاه به گاه کپري در آن به چشم مي خورد که در آن ژنده پوشي نشسته و يا خوابيده بود. خداوند فرود آمد و از يکي از کپر نشينان پرسيد بنده من اينجا کجاست تو چرا انقدر بدبختي؟ کپر نشين نگاهي کرد و گفت اينجا ايرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نيستم خيلي هم خوبم و هيچ ناراحتي هم ندارم . خداوند گفت بنده من چه نشسته اي که نمي داني که چقدر وضعت خراب است. دلم برايت سوخت بگو چه آرزويي داري تا آنرا برآورده کنم. کپر نشين فکري کرد و با غرور گفت نه! من هيچ آرزويي ندارم. همين که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت اين آخرين فرصت توست اگر خواسته اي داري بگو شايد کمکت کنم. کپرنشين دوباره فکري کرد و ناگهان برقي در چشمانش درخشيد و گفت مي داني در واقع براي خودم هيچ آرزويي ندارم. اما يک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کني خيلي خوشحال مي شوم. ببين آن طرف؛ چند فرسخي اينجا يک کپرنشين ديگري هست که در چادرش يک بز نگاه مي دارد و با آن بزش خيلي خوش است اگر مي خواهي براي من کاري کني لطفا بز او را بکش!!!

به نام خدا
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری
رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهیگیر: مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا
اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!
ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی
و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت
میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم
لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال!
ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت
خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.
ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که
می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده
و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!!!!!!!!

دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد
لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون
روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به يادنياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان!!!!!!
به نام خدا
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است.آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.
استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.
مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين چه كاريست كه شما كرده ايد؟
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟
ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان ميرسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
« با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند »
نویسنده:پائولوکوییلو
