
به نام خدا
این داستان هنوزاتفاق نیفتاده ولی فردا حتما اتفاق خواهد افتاد.حالا ببینیم موضوع از چه قرار است :فرداخانم آموزگار پیری بچه های کلاسش را در صف دونفره به دیدن موزه ی زمان گذشته خواهدبرد.جایی که چیزهای زمانهای گذشته که دیگر مصرفی ندارند جمع شده اند.مثل تاج پادشاهی لباس بلند ملکه واگن برقی مونزاو...پشت ویترینی که کمی گردوغبار گرفته است لغت گریه وجود دارد .دانش آموزان فردا آنرا می خوانند و چیزی نمی فهمند .خانم آموزگار!این چه معنی میده؟ یک جواهر قدیمیه؟ شاید متعلق به دوران اتروسک باشه! خانم آموزگار توضیح میدهد که زمانی این لغت مصرف زیادی داشته و خیلی هم ناراحت کننده بوده است.و لوله ی شیشه ای باریکی را نشان می دهد که در آن اشک نگهداری شده است. کسی چه می داند شاید متعلق به برده ای باشد که از شکنجه و آزار اربابش گریسته است شاید هم متعلق به بچه ای است که از نداشتن خانه گریه کرده است. دانش آموزی میگوید :به نظر میرسه آب باشه آموزگار می گوید :((ولی خیلی دردناک و سوزان بوده ))شاید قبل از استفاده آنرا می جوشوندند؟ برای دانش آموزان به هیچ وجه قابل درک نیست و کم کم حوصله شان سر می رود . به همین خاطر آموزگار راهنمایی شان می کندتا از بخش دیگر موزه دیدن کنند جایی که چیزهای قابل لمس تری وجود دارد مثل شبکه های آهنی زندان ـ سگ نگهبان ـ واگن برقی مونزا و... چیزهایی که در کشور خوشبخت فردا دیگر وجود ندارد.
نویسنده : جانی روداری
به نام خدا
هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده وقتی که آدم های رنگارنگ رو میبینم که به زور دارند به هم لبخند میزنند،حالم می خورد.
بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپها ،همینطور که داشتم به مردم نگاه میکردم دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد و تو و رفت پشت و یک میز نشست. برایم جالب بود پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیاندازد.
دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت:
" پولش را می دهم هیچ چیز مجانی نمیخواهم"
کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت:
" یه بستنی میوه ای چند است؟"
پیشخدمت با بی حوصلگی گفت : " پنج دلار "
دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن کرد . بعد دوباره گفت:
" یه بستنی ساده چند است؟ "
پیشخدمت بی حوصله تر از قبل گفت:" سه دلار. "
دختر آدامس فروش گفت :" پس یه بستنی ساده بدهید. "
پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمیکنم زیاد ساده بود! (احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی ها)
دخترک بستنی راخورد و سه دلار به صندوق داد و رفت . وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله گذاشته برای انعام!!!!!!
نویسنده:متاسفانه نمیدونم
به نام خدا
روزي بود روزگاري. مردي هم بود از آن بدبختها و فلك زده هاي روزگار. به هر دري زده بود فايده اي نكرده بود. روزي با خودش گفت: اينجوري كه نمي شود دست روي دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چيست، براي خودم چاره اي بينديشم. پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به يك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدميزاد، كجا مي روي؟ مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم. گرگ گفت: ترا خدا، اگر پيدايش كردي به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت هميشه سرم درد مي كند. دوايش چيست؟» مرد گفت: باشد. و راه افتاد. باز رفت و رفت تا رسيد به شهري كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار مي كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهاي مرد، كجا مي روي؟ مرد گفت: قربان، مي روم فلك را پيدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم. پادشاه گفت: حالا كه تو اين راه را مي روي از قول من هم بگو براي چه من در تمام جنگها شكست مي خورم، تا حال يك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟ مرد راه افتاد و رفت. كمي كه رفت رسيد به كنار دريا. ديد كه نه كشتي اي هست و نه راهي. حيران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهي گنده اي سرش را از آب درآورد و گفت: كجا مي روي، آدميزاد؟ مرد گفت: كارم زار شده، مي روم فلك را پيدا كنم. اما مثل اين كه ديگر نمي توانم جلوتر بروم، قايق ندارم. ماهي گنده گفت: من ترا مي برم به آن طرف به شرط آنكه وقتي فلك را پيدا كردي از او بپرسي كه چرا هميشه دماغ من مي خارد؟ مرد قبول كرد. ماهي گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دريا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسيد به جايي، ديد مردي پاچه هاي شلوارش را بالا زده و بيلي روي كولش گذاشته و دارد باغش را آب مي دهد. توي باغ هزارها كرت بود،بزرگ و كوچك. خاك خيلي از كرتها از بي آبي ترك برداشته بود. اما يك چند تايي هم بود كه آب توي آنها لب پر مي زد و باغبان باز آب را توي آنها ول مي كرد. باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسيد: كجا مي روي؟ مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم. باغبان گفت: چه مي خواهي به او بگويي؟ مرد گفت: اگر پيدايش كردم مي دانم به او چه بگويم. هزار تا فحش مي دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم. مرد گفت: اول بگو ببينم اين كرتها چيست؟ باغبان گفت: اينها مال آدمهاي روي زمين است. مرد پرسيد: مال من كو؟ باغبان كرت كوچك و تشنه اي را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زياد بيل را از دوش فلك قاپيد و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابي كه سيراب شد گفت: خوب، اينش درست شد. حالا بگو ببينم چرا دماغ آن ماهي گنده هميشه مي خارد؟ فلك گفت: توي دماغ او يك تكه لعل گيركرده مانده. اگر با مشت روي سرش بزنيد، لعل مي افتد و حال ماهي جا مي آيد. مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا هميشه شكست مي خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟ فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمي خواهد شكست بخورد بايد شوهر كند. مرد گفت: خيلي خوب. آن گرگي كه هميشه سرش درد مي كند دوايش چيست؟ فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقي را بخورد، سرش ديگر درد نمي گيرد. مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دريا. ماهي گنده منتظرش بود. تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش كردي؟ مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا بعد من بگويم.
ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا. مرد گفت: توي دماغت يك لعل گير كرده و مانده. بايد يكي با مشت توي سرت بزند تا لعل بيفتد و خلاص بشوي. ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را هم بردار. مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر چه ماهي گنده ي بيچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پيشش رسيد و قضيه را تعريف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستي، بيا و بدون اين كه كسي بفهمد مرا بگير و بنشين به جاي من پادشاهي كن. مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهي را مي خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام. هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسيد پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد انگار سرحالي! پيدايش كردي؟ مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يك آدم احمق است. گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟ مرد از سير تا پياز سرگذشتش را براي گرگ تعريف كرد كه چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و ديگر احتياجي به آن چيزها ندارد. گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا مي توانم گير بياورم؟
به نام خدا
چندروز پیش با بچه ها رفته بودیم پارک همینجوری نشسته بودیم روی یه نیمکت چندتا بچه هم داشتن اونطرف بازی می کردن منم که عاشق بچه ها هستم رفتم جلو چند تا شکلات بهشون دادم چنددقیقه بعد دیدم بچه ها دارن میان طرفم گفتم ایول حتما اومدن تشکر کنن بچه ها یکی یکی اومدن وایسادن کنارم بعد همه با هم گفتن سلام خاله منم داشتم از ذوق می مردم گفتم سلام خوشگلا چیه بازم شکلات می خوایید الان میرم می خرم یه دفعه یکیشون گفت نه خاله اومدیم آشغالای شکلاتو بهت بدیم آخه سارا جون گفته تو پارک آشغال نریزید بعد یکی یکی اومدند پوست شکلاتارو گذاشتن تو دستم و رفتن منم عین برق گرفته ها فقط نگاشون کردم حتی یادم رفت بپرسم سارا جون کیه دیگه؟؟؟؟ حالا اینارو گفتم برای چی؟چندروز گذشت من هنوز ازشوک اون جریان بیرون نیومده بودم دوستم زنگ زد گفت کنکور که تموم شده بیا بابروبچ بریم کنار رودخونه ماهم ازخداخواسته باهاشون رفتیم چشمتون روز بد نبینه انقدرکثیف بود که حالم بهم خورد به بچه ها گفتم من میرم خونه شما هر جاخواستید برید.اونا هم گفتن ما نمی تونیم بمونیم با هم میریم خونه خونه که رسیدم فکر کردم و به نتایج قابل توجهی برای کنترل آلودگی دست یافتم
۱ـ چندمتر به چندمتر یه خاله بذاریم تا مردم به جای اینکه آشغالاشونو بریزن زمین بدن به اون خاله محترم
۲ـ بگیم سارا جون کلاس آموزشی بذاره به ملت شریف ایران بفهمونه که آشغال ریختن زشته البته فکر نکنم موثر باشه
۳ـ یاد بگیریم که شهرما خاله ما کی دوست داره رو خاله اش آشغال بریزه؟؟؟؟؟
۴ـ بشینیم تو خونه نه رودخونه بریم نه کوه نه جنگل تا کثیف نشن
۵ـ موفق باشید خداحافظ

حیف این نیست بمیره

