|
|
به نام خدا |

به نام خدا
روزي يك مرد ثروتمند پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آن دو يك شبانه روز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد :نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد:عالي بود پدر
پدر پرسيد:آيا به زندگي آنها توجه كردي؟
پسر پاسخ داد: بله پدر
و پدر پرسيدچه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: فهميدم ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا .ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوسهاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!
با شنيدن حرفهاي پسر زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه كرد: متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما چقدر فقير هستيم !!!

