تبليغاتX
حس غریب
ارزش ها
 

 

 

به نام خدا

روزی مردی هنگام کندن زمین خود به مجسمه ای زیبا رسیدو آن را از زیر خاک بیرون آورد.مرد آن را پیش یک کلکسیونر که عاشق چیزهای زیبا بود برد و کلکسیونر مجسمه را به قیمت بالایی از مرد خرید آنها از هم جدا شدند.

هنگامی که مرد با پولش به طرف خانه حرکت می کرد با خود گفت ((چقدراین پول به درد زندگی می خورد چطور یکی دلش می آید برای یک سنگ بی جان کنده شده که هزاران سال است زیر خروارها خاک خوابیده این همه پول را ازدست بدهد؟))

و کلکسیونر در همان زمان به مجسمه اش نگاه می کرد و با خود می گفت((چقدر زیبا !چقدر زنده!این رویای یک روح است که به حقیقت پیوسته .چطورممکن است کسی دلش بیاید چنین چیزی را با پول بی جان و بی ارزش عوض کند؟))

جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط مریم در | | لینک به این مطلب