تبليغاتX
حس غریب
تعطیل شد!

 

به نام خدا

سلام

امروز اومدم برای خداحافظی دیگه نمیتونم چیزی بنویسم چرا نمیدوم فقط میدونم که حالم خیلی خرابه انگار غم همه عالم ریخته تو این دل من . دلم میخواد گریه کنم نه زار بزنم فریاد بکشم بزنم تو گوش روزگار اما نمیتونم شاید یه روز دوباره برگردم اما نمیدونم کی

دیگه حوصله زندگی کردن ندارم انگار برگشتم به روزهای سیاه ناامیدی برام دعا کنید

به عنوان آخرین مطلب دوتا داستان میذارم امیدوارم خوشتون بیاد اولین داستان در مورد عشقه و این که ما آدما چقدر به گفتن جمله((دوستت دارم)) احتیاج داریم پس اگر شماهم شخصیودوست دارید حتما بهش بگید قبل از اینکه دیر بشه

هنگامي كه من به عنوان پرستار در بخش بيماران سرطاني يك بيمارستان كار مي كردم با زني به نام كاترين آشنا شدم. شوهر او بيل، هر روز به ديدن همسرش مي آمد و لحظاتي را در كنار او مي گذراند و پس از اين كه كاترين به خواب مي رفت، او هم بيمارستان را ترك مي كرد.


به طور كلي بيل مرد خشك و رسمي اي بود و برعكس او كاترين كه مي دانست آخرين روزهاي عمرش را سپري مي كند، سرحال و خوشرو بود.


روز اولي كه آن ها به بيمارستان مراجعه كردند، من مسئول تشكيل پرونده و بستري كردن او بودم. هنگامي كه مراحل تشكيل پرونده به پایان رسيد و کاترین در اتاقش جا به جا شد، به او گفتم:« كاترين، به چيزي احتياج نداري؟»


كاترين مشتاقانه در پاسخ گفت:« لطفا به من ياد بدهيد چگونه بايد تلوزيون را روشن كنم چون من بازي هاي فوتبال را دنبال مي كنم و تا چند ساعت ديگر هم يک مسابقه بسيار مهم در پيش است و من نمي خواهم اين مسابقه را از دست بدهم.»


روزهاي بعدي كه براي معاينه كردن كاترين به اتاقش مي رفتم، او با عشق از شوهرش بيل صحبت مي كرد و مي گفت بيل برعكس من اصلا علاقه اي به فوتبال، داستان ها عاشقانه و فيلم هاي خانوادگي ندارد و هميشه كاترين را زن كم عقلی خطاب مي كند كه وقتش را صرف اين چيزها مي كند.


كاترين هميشه از اين كه شوهرش در طول سي سال زندگي مشتركشان كلامي از عشق و دوست داشتن به زبان نياورده بود بسيار ناراضي به نظر مي رسيد و مي گفت من حاضرم همه چيزم را بدهم كه او يك بار به من بگويد دوستت دارم و يا كارت يا نامه محبت آميزي به من بدهد ولي متاسفانه اين گونه حركات در طبيعت او نيست.

روزها به همين منوال مي گذشت و بيل مطابق معمول هر روز به ديدن همسرش مي آمد. در يكي از همين روزها كه كاترين در خواب بود و بيل مشغول قدم زدن، من فرصت بيشتري پيدا كردم تا با بيل صحبت كنم. بيل به من گفت كه نجار بوده است و علاقه زيادي به ماهیگیری دارد و او و كاترين بچه اي ندارند و از هنگامي كه بيل بازنشسته شده است و تا قبل از بيماري كاترين ، وقتشان را در سفر مي گذراندند.


بيل در طول صحبتش حرفي از اين كه همسرش آخرين روزهاي عمرش را سپري مي كند به زبان نياورد.


روز ديگري كه من ساعت كاري ام در بيمارستان تمام شده بود و در بوفه بيمارستان مشغول خوردن قهوه بودم بيل را ديدم و با او صحبت را به داستان ها، نامه ها و فيلم هاي عاشقانه كشاندم و به او گفتم آيا تا به حال به كاترين گفته كه دوستش دارد. با اين كه جواب سوالش را مي دانستم ولي مخصوصا اين سوال را پرسيدم تا نظرش را بدانم و او طوري به من نگاه كرد كه انگار با يك ديوانه روبرو شده است و بالاخره در جواب گفت كه او هيچ وقت اين جمله را به كار نبرده است چون لزومي نداشته و كاترين خودش مي داند كه من دوستش دارم. به او گفتم مطمئنم كه كاترين مي داند تو دوستش داري ولي او احتياج دارد كه تو اين جمله را از زبان خودت بشنود به خصوص در اين شرايط جسماني و روحي او مي خواهد بداند كه در سال هايي كه در كنارت بوده است تو چه احساسي به او داشته اي و در پايان از او خواهش كردم كه روي حرف هايم بيشتر فكر كند.


روز بعد كه وارد بيمارستان شدم مستقيم به اتاق كاترين رفتم و بيل را ديدم كه غمگين كنار تخت كاترين نشسته است و در حالي كه كاترين در خواب عميقي بود، دست هاي همسرش را محكم در در دستانش گرفته بود. دو روز بعد كه هنگامي كه وارد بخش شدم بيل را ديدم كه در راهروي بيمارستان با چهره اي غمگين در حال قدم زدن است. بلافاصله متوجه شدم كه كاترين لحظات و ثانيه هاي آخر عمرش را سپري مي كند و دقايقي بعد بيل را ديدم كه با صداي بلند شروع به گريه كرد به طوري كه صورتش از اشك خيس شده بود و مثل بيد مي لرزيد و با نفس هاي بريده بريده گفت:« من روي حرف هاي شما خيلي فكر كردم و امروز صبح به كاترين گفتم كه او را خيلي دوست دارم و عشق به او، از روزي كه با او ازدواج كردم هميشه در وجودم بوده است.»


بيل در ادامه گفت:« دلم مي خواست شما آن جا بوديد و لبخند او را مي ديديد، لبخندي كه هيچ وقت نظيرش را نديده بودم.» بعد از پايان صحبت با بيل، وارد اتاق كاترين شدم تا من هم آخرين خداحافظي را بكنم.


ديدم در كنار تختش كارت كوچك بسيار زيبايي است كه روي آن نوشته شده بود، همسرم، دوستت دارم

منبع:excellent.ir

وداستان دوم هم که مشخصه خودتون بخونید:

 با صدای استاد پیرش کتاب را رها می کند و مقابل پیرمرد سیخ می ایستد .

استاد پول ها را کف دست شاگرد جوانش می گذارد و می گوید :

« یه سفارش خوب داریم . باید پرچم آمریکا رو توی چند پیاده رو نقاشی کنیم »

سرفه امان پیرمرد را می برد و صدای خلط های توی حلقش بالا می آید . همان ژست پدرانه همیشگی اش را می گیرد . این ژست زمانی  به سراغش می آید که در حال بیان پند یا نصیحتی باشد .

« پسرم این یه ایده خیلی خوبه . ملت با پا از روی پرچم آمریکا رد می شن . در واقع حقارت آمریکا رو در مقابل ملت ما نشون می ده . ما باید از رنگ های درجه یک برای نقاشی استفاده کنیم تا نقاشی به مرور زمان پاک نشه و پایدار بمونه . »

کاغذی که تازه نوشته را جلو می برد و ادامه می دهد :

« بپر برو مغازه این رنگ ها رو بخر . . . فقط یادت نره که جنس رنگ ها امریکایی باشه . »

نویسنده:خلیل رشنوی

خداحافظ حلالم کنید

دلم برای همتون تنگ میشه

نوشته شده توسط مریم در | | لینک به این مطلب